مفهوم بنیادین نقادی و خطر بیماری آبلوموفیسم

رضا صالحی نیا

رفاقت در تمام طول تاریخ شناخته شده بشر ارزشی معنوی و پیوندی والا بوده است. رساله های افلاطون ریشه در رفاقت بی نظیر فردی مسن و جستجوگر به نام سقراط، با جوانانی آتنی من جمله خود افلاطون بود. ارسطو در کلاس های درس خودش بارها این گزاره متناقض “دوستان، دوستی وجود ندارد.” را به شهادت اسناد متعدد گفته بود. این گزاره متناقض از منطق دان بزرگی مثل ارسطو شایان توجه است. شاید این گزاره به نوعی پاسخ به گفتگوی دیالکتیکی بی انتهای سقراط با دو جوان در رساله لوسیوس (دوستی) باشد. در این رساله سقراط چنان مفهوم دوستی را در یک گفتگوی نه چندان طولانی به هم می پیچد و به بن بست می کشاند که از عهده بزرگترین رقبای سوفیست اش هم برنمی آید. استدلال های تو در تو و پیچیده این رساله تنها یک راه باقی می گذارد:

“دوستی وجود ندارد، چون فهمیدن دوستی ناممکن است.”

اما چرا انسان ها عمق رابطه دوستی را درک می کنند و در آثار متعدد و روابط اجتماعی شان ارزشی بی همتا برای رفاقت قائل اند؟ چرا بر سر وجود چیزی که در یک بحث متافیزیکی در رساله لوسیوس به قاطعیت رد شده است، در تمام ابعاد زندگی اجتماعی مان این همه تاکید می کنیم؟ شاید رفاقت هست اما در قالب منطق صوری و متافیزیک زبانی درنمی آید. متافیزیک در اولین روزهای ظهورش در رساله های افلاطون قاطعانه منکر مفهومی شد که وجود داشتن اش از پیش در رساله لوسیوس پیش فرض گرفته بود. دوست لوسیوس از سقراط می خواهد تا سقراط با لوسیوس بحث کند چون فهم معنای دوستی قرار است به ایجاد پیوند محکم تری از دوستی او با لوسیوس منجر شود. اما سقراطِ موذی و اندکی شرور در یک گفتگوی شکاکانه، در انتهای بحث از بیخ و بن منکر دوستی شد. دیالکتیک به مفهوم گفت و گو در این رساله اوج می گیرد و به مفهومی کلی تر می رسد که ناچاریم عبارتی وام گرفته شده در آینده فلسفه نسبت به آتن باستان را برای نامیدنش به کار ببریم. گفت و گوی سقراط (سوژه) محور رساله مذکور در واقع مبدل به دیالکتیک هگلی می گردد. دیالکتیکی سر و ته که وقتی از مفهوم ذهنی شروع می شود، لاجرم به نفی دوستی می رسد. در بخشی از این رساله سقراط به لوسیوس می گوید، دو نفر که هر دو نیک هستند، نمی توانند با هم دوست باشند چون چیزی که قرار است به هم بدهند، خود از پیش دارند. از قبل هم سقراط وجود دوستی را مشروط به مفید بودن این دوستی برای دوستان کرده و تاییده آن را هم از این دو جوان کم تجربه گرفته بود. پس سقراط به دوستی فرد نیک با کسی که نه نیک است و نه بد می رسد. در ادامه سقراطِ افلاطون که گویی یک سوژه قادر مطلق اما به لفظ و در ظاهر نادان و در جستجوی حقیقت است به گزاره تازه تر هم رحم نمی کند و آن را باطل می گرداند. شاید سقراط حاضر در رساله های افلاطون هنوز هم موذی ترین شخصیت گفت و گو کننده در تاریخ فلسفه باشد. او همواره ادعا می کند که نادانی است که به نادانی خود واقف است. خود این جمله سراسر متناقض است. چطور فرد نادان می تواند بهره ای از دانایی داشته باشد که شامل نادانی خودش گردد؟ بر طبق منطق صوری، این گزاره سقراطی، از اساس متناقض است. مفهوم نادانی به ضرورت یعنی بی بهره بودن از دانایی، اما افلاطون با یک جادوی زبانی و متافیزیکی، بخشی از دانایی را توسط شخصیت سقراطی اش مصادره و بر نادانی این شخصیت بر خودش اعمال می کند. گفتگوی سقراط با رقبایش در تمام رساله ها را در بسیاری از بخش های متن رسالات می توان نوعی استعمارگری ذهنی سقراط بر رقبایش دانست. بسیاری از این رقبا جملاتی شبیه به “آری، چنین است که تو می گویی سقراط” را بارها و بارها تکرار می کنند. وضع در رساله های پروتاگوراس و گرگیاس به مراتب وخیم تر است. سقراط همچون دیگر رساله ها، با سلاح متناقض “نادانی که آگاه بر نادانی خویش است” به جنگ سوفیست ها و شاگردانشان می رود. در این رساله ها سرنوشت به مراتب شوم تری نسبت به شهروندان عادی آتن در انتظار سوفیست هاست. سقراط متافیزیست رساله های افلاطون بنیان گذار اولین تهمت هایِ روشنفکریست. سوفیست اولین تهمت فلسفی تاریخ تفکر است. در قرن های بعد تا دوران معاصر، صدها انگ و تهمت روشنفکری دیگر توسط اندیشمندان مختلف ابداع و اعمال می شود. مردم عامی و بدون درک کوچه و بازار، روشنفکر بورژوا، لمپن پرولتاریا، طبقات فرودست نادان، قلم به دست مزدور و… تهمت هایی هستند که یا روشنفکران و اندیشمندان ساخته اند یا دیگران را آموزش داده اند که آنها را بسازند. به عنوان مثال، در سال ابتدایِ انقلاب مشروطه، شیخ فضل الله آخوند، به صراحت اعلام می کند که با این اصل قانون مشروطه که مخالف استبداد است، موافق نیست. او با سادگی و با تکیه بر جایگاه مرجع تقلیدی خودش می گوید که اسلام و تمامی ادیان مشروع بر اساس استبداد بنیان گذاشته شده اند. روحانیون در آن زمان هنوز یاد نگرفته بودند که چطور تهمت بزنند و عوام فریبی کنند. در مجلس دوم مشروطه است که اولین گروه از روشنفکران ایرانی دست به ابداع تهمت هایی می زنند که چپ و راست اروپایی ابداع کرده بودند. اجتماعیون عامیون را می توان اولین دولت مدرن دارای قدرت تاریخ ایران دانست. آنها در یک کش و قوس سه ساله پر افت و خیز و پس از تبعید محمد علی شاه به روسیه، قدرت را یک دولت ائتلافی مدرن به دست می آورند.

ائتلاف دموکرات-بختیاری عملا قدرت پارلمانی را در دست آنان تثبیت می کند چرا که سردار اسعد بختیاری صرفا به دنبال پارتی بازی برای ایل و تبار خودش است. دادن این امتیاز فسادخیز به سردار اسعد از طرف حزب محافظه کار دموکراتی که حتی کلمه سوسیال را هم به خاطر احتیاط کنار گذاشته بود، چندان سخت نیامد. حزب دموکرات به محض دست یابی به قدرت شروع به استفاده از تهمت های متنوع مدرن کرد. آنها که حتی اعتصاب آرایشگرهای برلین را هم در نشریه حزبی خودشان، ایران نو بازتاب می دادند، در برابر اولین اعتصاب مدرن تاریخ معاصر ایران، یعنی اعتصاب کارگران صنعت چاپ تهران شروع به انگ و تهمت زنی کردند. این اعتصاب نتیجه توطئه استعمار انگلستان تلقی گشت و تمام نشریات اعتصاب کننده به دشمنی با گردش آزاد اخبار و اطلاعات متهم شدند. مجلس ارتجاعی مشروطه هم در جهت کمک به گردش آزادانه اطلاعات دست به سرکوب و بازداشت اعتصاب کننده ها و توقیف نشریاتی زد که در این اعتصاب شرکت کرده بودند. آخوندها از همان دوره شروع به یادگیری این هنر تازه تهمت زنی کردند. تاریخ صد ساله دولت مدرن ایران را هم به جهاتی می توان تاریخ انگ و تهمت نامید. پهلوی ها دیکتاتوری خودشان را روی تهمت بنیان گذاشتند. هر انتقادی به سیستم مخالفت با پیشرفت همه جانبه به سمت دروازه های تمدن تلقی و به شدت سرکوب شد. خمینی که عملا از نهال شیخ فضل الله در اوایل مشروطه روییده بود، تبدیل به بزرگترین دیکتاتور تهمت زن تاریخ معاصر ایران تا زمان خودش گشت. خامنه ای این حرفه تهمت زنی را به مرزهای تازه ای وارد کرد. بدون اغراق می توان ادعا کرد که این دیکتاتور 83 ساله در حال نزدیک شدن به فروپاشی هیستریک نادر شاه است که منجر به قتل عام نزدیکان و کور کردن پسر بزرگش شد. معمولا هیچ شخصی به غیر از خود دیکتاتور از شر تهمت در امان نیست. در این فضای مسموم، ریاکاری به شدت ترویج پیدا می کند و به مرور تمامی بنیان های اخلاق جامعه را از بین می برد.

بزرگترین آفت رفاقت، تهمت است. اندیشه دیالکتیکی معکوس سقراط-افلاطون نه تنها دوستی را کشت، بلکه منجر به تولید مفهوم تهمت روشنفکری شد که تا به امروز بزرگترین دشمن مفهوم دوستی است. دیالکتیک متافیزیکی که اولویت داشتنِ اندیشه نسبت به واقعیت را اصل می گیرد، در رساله لوسیوس اولین تهمت روشنفکری را می زاید. سقراط قابله ای بود که به دنیا آمدن فرزندان شریری هم کمک کرد. او به لوسیوس و دوستش می گوید که من و شمایی که هنوز نمی دانیم دوستی چیست، چطور مدعی رابطه دوستی می شویم؟ سقراط رساله دوستی در حقیقت به جای روشنگری در مفهوم دوستی، مفهوم تهمت را بوجود می آورد که در بطن خودش، پاشنه آشیل مفهوم دوستی می گردد. سقراطِ افلاطون به نفع مفهوم مکان متافیزیکی مبهمی به اسم عالم مُثُل، که بی شباهت با جهان آخرت ادیان ابراهیمی هم نیست، دوستی را با تهمت نادانی نفی می کند. در چارچوب اندیشه افلاطونی، چون اندیشه واقعی ریشه در جهان مُثُل دارد، لاجرم دوستی از اساس امکان ظهور در جهان غیر حقیقیِ کنونی را نمی یابد. این عدم پایبندی به درونماندگاری که در واقع در بنیان متافیزیک هست، تا نیمه دوم قرن نوزدهم تداوم می یابد. فلاسفه از زمان سقراط تا دوره های دکارت و هگل تصویری از فیلسوف ارائه می کنند که تنها از خلال تنهایی یا در کلاس های مدرسی مبتنی بر تک گویی و سوژه محوری معلم دانای کل قابل درک است. اما ناگهان فیلسوفی دانشمند و منتقد به اسم مارکس ظهور می کند که تصمیم می گیرد کل مفهوم دیالکتیکی فلسفه تا زمان هگل را زیر و رو کند. در نتیجه این دگرگونی 180 درجه ای در منطق فلسفی، دیالکتیک متافیزیکی تبدیل به ماتریالیسم دیالکتیک می شود. البته مارکس یک استثنای ویژه در کتاب ضد فلسفی اش یعنی “فقر فلسفه” می یابد که باعث می شود اندیشه فلسفی کماکان در آثار خودش به زیستن ادامه دهد. این استثنا مفهوم درونماندگاری در فلسفه اسپینوزاست که مارکس پایه ماتریالیسم دیالکتیک خودش را بر آن استوار می کند. او به این امر واقف است که گزاره کلیدی “خدا طبیعت است.” در کتاب “اخلاق” اسپینوزا، بهتر از هر گزاره ماتریالیست ملحد دیگری در تاریخ فلسفه به کمکش می آید تا بنیان فلسفه ماتریالیستی و تاریخی خودش را بگذارد. پس حتی ذهن هم که جوهر مقدس ایده آلیست های آلمانی بود، نسبت به طبیعتِ مادی، ثانوی است. تا سیستم عصبی مادی بدن انسان که محصول تاریخی فرگشت است وجود نداشته باشد، حرف زدن از سرآغازی متافیزیکی مثلِ اندیشه، می تواند بسیار خطرناک باشد. کلیت اندیشه بورژوایی نهفته در ساختار سرمایه داری در حقیقت ریشه در تاریخ اندیشه متاثر از دیالکتیک متافیزیکی دارد. دستگاه های دروغ ساز ایدوئولوژیک دولت های مدرن در حقیقت ساخته و پرداخته دیالکتیک متافیزیکی است که ریشه ای فلسفی از سقراط تا هگل دارد. در واقع، رسانه های خبری و تحلیلی سرمایه داری ریشه در تاریخ روشنفکریِ متافیزیکی دارند. این رسانه ها بر پایه یک بنیاد متافیزیکی، در حال وارونه جلوه دادن واقعیت و طبیعی نشان دادن برساخت های نظری هستند. آنها هر روز به ما می گویند که نابرابری یک واقعیت طبیعی است. اما ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس در یک تحلیل بی نقص علمی-فلسفی به خوبی آشکار می کند که نابرابری اقتصادی و اجتماعی ریشه در دزدی سرمایه دار از زمان نیروی کار دارد. در مرحله ای جلوتر، وابستگی مارکس به فلسفه اسپینوزا فراتر از اتکایش به مفهوم درونماندگاری است. او در حقیقت با اتکا به اصول ریاضی-فلسفی کتاب اخلاق اسپینوزا بنیان نقد خودش به سرمایه داری را پایه گذاری می کند. این نقد اخلاقی با استفاده از یک تحلیل نقادانه علمی در اقتصاد سیاسی ثابت می کند که سیستم سرمایه داری در حال دزدی از زمان نیروی کار است و بی شک بنیانی غیراخلاقی دارد. در نتیجه، سرمایه داری ناچار است به روش های پنهان و ماهرانه، از جامعه اخلاق زدایی کند. این اخلاق زدایی زیرپوستی، نمی تواند مستقیما به اصول اخلاقیِ جامعه حمله و اعلام کند که کلیتِ دزدی اخلاقی است. در عوض، اعلام می کند که قانون وضع شده توسط سیستم خودش، بهتر است جایگزین مطلق اخلاق در فرهنگ جامعه بشود. این قانون هم، دزدی را البته با یک استثنا، کاری غیرقانونی اعلام می کند. اما همین استثنا به شکلی دیالکتیکی تبدیل به اصل می شود. دزدی زمانی دزدی است که قانون آن را دزدی بداند. اما قانونِ دولت مدرنِ کاپیتالیستی در حقیقت برای دفاع از بزرگترین و غیراخلاقی ترین دزدی تاریخ وضع شده است.

با توجه به این بنیان غیراخلاقیِ سرمایه داری، دوستی غیرممکن متافیزیکی جای رفاقت واقعی را می گیرد. تفاوت ماهوی خاصی بین دوستی و رفاقت وجود دارد. در بسیاری از زبان ها دو یا چند واژه برای ارجاع به یک مدلول یا مفهوم وجود دارد. بازی عجیب نیچه با جمله “رفاقت هست، کاش دوستی هم می بود.” در کتاب “انسانی, بسیار انسانی” می تواند اینجا راهگشا باشد. نیچه برای مقابله با تهمت زنی مستتر در تاریخ اندیشه فلسفی دست به یک مقابله به مثل معکوس می زند. این فیلسوف نسبتا بددهن، شروع به تهمت زدن طعن آمیز به فیلسوف های پیش از خودش می کند. او با این گزاره متناقض طعنه آمیز دارد دوستی متافیزیکی را در حد یک آرزوی سطحی پایین می آورد. انگار دارد می گوید که کاش ذهن متافیزیکی هم می توانست دوستی بزاید. حداقل در این حالت، دشمنیِ منتج از تهمت روشنفکری، به جای دوستی بوجود نمی آمد. در حقیقت نیچه هم توانسته است که با تکیه بر مفهوم درونماندگاریِ اسپینوزایی و درک معکوس جان (روح) هگلی به زهرآگین بودن بینش متافیزیکی پی ببرد. اما دشمنی بسیار شدیدش با متافیزیک دیالکتیکی سبب شد تا به مرور در برابر عقلانیت ابزاریِ مدرنِ متافیزیکی، به سنت های ارتجاعی پناه ببرد. در واقع این تنها ماتریالیسم دیالکتیک مارکس است که قادر به ارائه آلترناتیویی رهایی بخش در برابر سیستم ویرانگر سرمایه داری است. این آلترناتیو رهایی بخش شامل یک دستگاه منعطف علمی- فلسفی است که همواره آماده تغییر و تجدید نظر طلبی می باشد، اما یک هسته صلب اخلاقی-اسپینوزایی دارد که حاضر به هیچ گونه تسامحی با ساختار ضد اخلاقی سرمایه داری نیست. شاید ابایِ مارکس از مارکسیست نامیدن خودش این باشد که مارکسیست بودن بر اساس بنیان ماتریالیسمِ دیالکتیکی غیرممکن است. دستگاه انتقادیِ علمی-فلسفی مارکس نمی تواند رابطه سازگاری با ایمان و اعتقاد داشته باشد، چون علم و فلسفه اساس تردیدآمیزی دارند و با هر نوع ایمانی سر سازگاری ندارند. تفکر انتقادی حتی با ایمان مبارزها برای خلق سیستمی متفاوت از سرمایه داری هم کنار نمی آید. علم و فلسفه بر جایگاه سست شک رشد کرده و بالیده اند. شاید بهتر باشد که چپ های رادیکال ضد سرمایه داری خود را اسپینوزیست بنامند نه مارکسیست. چپ ضد سرمایه داری هرگز نمی تواند ادعا کند که با پایان استثمار سرمایه داری بر علیه طبقات دیگر قادر خواهد بود که پیشرفت علم را تسریع کند. دزدی کلانِ سرمایه داری از نیروی کار است که قادرش می کند بودجه های هنگفتی برای مراکز علمی و تحقیقاتی تامین کند. یک آلترناتیو چپ جایگزین که دفاع از عدالت اجتماعی و اقتصادی و حفاظت از محیط زیست را در اولویت قرار دهد، بی شک در پیشرفت های علمی و اقتصادی از سرمایه داری عقب خواهد افتاد. این پیشرفت دیوانه وار و مبتنی بر سود و استثمار در حقیقت روی دیگر سکه ویرانی است. این پیشرفت سرسام آور بنابر تحقیقات علمی نهادهای موجود در ساختار خود سرمایه داری، در حال نابود کردن کره زمین است. البته منصفانه نیست که دقیقا اینجا به پیشی گرفتن سرگیجه آور چین از غرب اشاره ای نکنیم. حزب کمونیست چین چنان نیروی کارش را استثمار کرد که ظرف چند دهه توانست عقب ماندگی 150 ساله خودش از اروپا و آمریکای شمالی را جبران کند. حزب کمونیست چین هنوز هم آنچنان نیروی کارش را استثمار می کند که سرمایه دارهای آمریکایی حتی خوابش را هم نمی توانند ببینند. غالب دولت های تاکنون موجود کمونیستی در واقع به جای یک جایگزین چپ برای سیستم سرمایه داری، دستگاه دولتی استثمارگرتری ساخته اند. این سنت سوسیالیسم دولتی از چین و اتحاد جماهیر شوروی تا محتوای نظری خود آثار مارکس قابل ردگیری است. کمونیسم تا کنون موجود در واقع نتیجه لجاجت درعدم پذیرفتن تجدیدنظر طلبی در اصول انتقادی فلسفی-علمی آثار مارکس و جانشینانش و تجدید نظر طلبی و بی توجهی مطلق به هسته صلب اخلاقِ اسپینوزیستی نهفته در بطن این آثار بوده است. آنچه که باید به تعویق می افتاد، یعنی پیشرفت علمی و اقتصادی و تکامل روابط تولیدی سرمایه داری، در اولویت قرار گرفت و در همان حال نابودی استثمار نیروی کار و حفاظت از محیط زیست و اصل قرار گرفتن سعادت بشری، به زمانی نامعلوم در آینده به تعویق افتاد. نتیجه، بوجود آمدن سیستم هایی دولتی بود که به مراتب از دولت های غربی استثمارگرتر و ویرانگرتر بودند. چین در حال حاضر رتبه اول تولید گازهای گلخانه ای را در جهان داراست. یوتوپیای کمونیستی دولت هایی مانند چین و ویتنام در حقیقت یوتوپیای سرمایه دارهای غربی بودند. کشورهایی که از مواد خام و کارگر ارزان تا قوانین مطابق میل سرمایه داری که مبتنی بر نادیده گرفتن محیط زیست بود را دو دستی تقدیم سرمایه دارها کرد.

در کنار تحولات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ناشی از شکل گیری سرمایه داری اولیه در اروپا و به ویژه در انگلستان، آثار نظری مارکس و انگلس یک مبنای واقعی هم مبتنی بر تجربه رفاقتی این دو نفررا هم داشت. رفاقت مارکس و انگلس در واقع تولد دوستی بر یک مبنای عینیِ نو بود. در این شکل نو از رفاقت فکری، دیگر کسی مدعی پیشینی بودن دانایی بر دوستی نیست. انگلس که فرزند یک سرمایه دار بود، تاثیر شگرفی بر چرخش فکری مارکس لیبرال به چپ داشت. نامه های این دو دوست به یکدیگر سرشار از احساس بی غل و غش رفاقت و در عین حال حاوی انتقادهای تند و تیزشان به یکدیگر است. نظر منفی مارکس نسبت به مبارزات مستعمرات و طبقه کارگر ایرلند به دلیل نقدهای عمیق و بی پرده انگلس تغییر می کند. این رفاقت نوین روشنفکری در تاریخ چپ را به نوعی می توان ریشه رفیق خواندن همراهان مبارز چپ رادیکال تا به امروز دانست. اما بنیانِ این رفاقت بی پیرایه و عمیق در ساختار بروکراتیک احزاب کمونیست در قرن بیستم نابود شد. رفقای کمونیست انقلاب اکتبر در تصفیه های استالینیستی در دهه سی میلادی و در زیر شکنجه های طاقت فرسا همدیگر را لو می دادند. تهمت و افترا به سرعت ریشه رفاقت حزبی را فاسد کرد و تهمت زنی و ریاکاری غیراخلاقی را در ساختار تمام احزاب کمونیستی دنیا جایگزین رفاقت کرد. البته رفاقت یک مفهوم مردمی و فرهنگی هم دارد. مردمی هم که روشنفکر نیستند، از دیرباز تاکنون رفاقت را زنده نگه داشته اند. این رفاقت معنوی در سرمایه داری مورد هجوم پول و سود قرار گرفت. اما احزاب کمونیست با کشنده ترین آفت ممکن، یعنی تهمت و افترا به جان رفاقت افتادند. رفاقت از قبل باید مورد تایید مرکز همه چیز سنجی حزب قرار می گرفت تا مجاز شمرده شود. دیالکتیک متافیزیکی بار دیگر به عرصه برگشت. این بار نوعی اندیشه متافیزیکی در حزب کمونیست تشخیص میداد که دوستی واقعی چیست. دوستی واقعی مثل هنر واقعی، صرفا پس از تایید حزب کمونیست مشروعیت پیدا می کرد. افرادی که این جایگاه ویژه قضاوت در مورد همه چیز را پیدا می کردند، معمولا مردانی بودند که جایگاه ویژه شان ریشه در همان ذهنیت متافیزیکیِ سقراطی-افلاطونی داشت. آنها چون عضو حزب کمونیست بودند، حقِ اعمالِ قضاوت در مورد انقلابی یا ضد انقلابی بودن همه چیز را در انحصار خود می دانستند. این مردان در واقع یک ریشه ادبی هم در روسیه قرن نوزدهم داشتند. شخصیت اصلی رمان “آبلوموف” ایوان گونچاروف به نوعی ریشه فئودالی این پسربچه های لوس و از خود راضی و خود همه چیزدان پندار است. آبلوموف یک بچه مالک علاف و خوشگذران در سنت پترزبورگ است. او شب و روزش را به بطالت و بیکارگی می گذراند اما می پندارد یک روشنفکر متمایز از مردم عادی و بی سواد است. پول فراوانی که املاک موروثی پدرش در اختیار او گذاشته، موجب توهم تسخیر جایگاهی در ذهنش گشته که اساسا در دل وضعیت آن زمان روسیه قابل تصور است. این جایگاه، نه یک اندیشه و دیدگاه خاص، بلکه مکانِ زیست یک انگل بیکاره است. در قرن بیستم تعداد این بیماران، که دوست آبلوموف آن را آبلوموفیسم می نامید، به لطف پیشرفت در تکنولوژی و به کارگیری آن در صنعت تولید، فزونی یافت. مبارزه اتحادیه های چپ گرا و فمنیست ها موجب استخدام زنان در صنعت و افزایش سن مجاز بالای 16 سال برای کار کردن شد. این عدد تا امروز به 18 سال افزایش یافته است. در نتیجه تعداد آبلوموفیست های عموما نَر، به شکل چشمگیری در جهان افزایش یافت. این بیماران، معمولا پسر بچه هایی از تمام طبقات اجتماعی هستند که سیستم مردسالار در اکثر فرهنگ ها تولید می کند. آنها به یمن وجود مراکز آموزشی، گاها تا سن 30 سالگی تن به کار کردن نمی دهند. زمانی ولتر گفته بود که اگر جامعه کاری برای روحانیون فراهم نکند، نخواهد توانست از شر آنان در امان بماند. اما جامعه بشری تا به امروز نه تنها کاری برای روحانیون مفت خور پیدا نکرده، بلکه ضرورتا دسته مضر و به مراتب خطرناک تری به نام آبلوموفیست ها را نیز به جامعه افزوده است. این افراد در ساختار خانوادگی تقریبا تمام طبقات اجتماعی امتیاز ویژه کار نکردن دارند. اکثر آنان پسربچه های لوس و مامانی بار می آیند و حتی یاد نمی گیرند به درستی نظافت شخصی خودشان را رعایت کنند. آنها به محض جدا شدن از خانواده، به خوابگاه های اشتراکی یا در صورت تمکن مالی خانواده به خانه های مجردی نقل مکان می کنند. غالبا بوی گند و کثافت تمام فضایِ این مکان ها را در همه جای دنیا گرفته است. به دلیل عدم توجه این پسر بچه های لوس به نظافت شخصی، بیماری قارچ پوستی در آنان شیوع دارد. موهای بلند و لباس های بوگندویِ جوانان دهه شصتی در غرب سیمپتوم آشکار گسترش اپیدمی فرهنگی آبلوموفیسم در سراسر جهان بود. این پسر بچه ها در واقع هیچ درکی هم از مفهوم رفاقت ندارند. آبلوموف رمان گونچاروف حداقل یک دوست از طبقه خودش داشت. در حالی که غالبا دختربچه ها در طبقات متوسط و پایین جامعه از دوران کودکی یاد می گیرند که در کارهای خانه به مادرشان کمک کنند، این پسربچه ها در یک بیکارگی مفرط و همیشگی، بسیار مغرور و حسود بار می آیند. آنها از کودکی به یمن نیروی ویرانگر حسادت، تهمت زدن را یاد می گیرند.

آبلوموفیست ها حتی زمانی که ازدواج می کنند، دست از حسادت و سوظن و تهمت برنمی دارند. آنها به همسران شان هم مثل دوستان دوران کودکی و خواهرانشان مضنون هستند و مدام به آنان تهمت می زنند که “کیفم را کجا قایم کردی؟” یا “چرا سیگارهایم را دور ریختی؟”. بیشتر این افراد به بهانه ادامه تحصیل در دانشگاه ها، بعد از 18 سالگی هم بیکار می مانند. خواندن چند کتاب فلسفی، سیاسی یا اجتماعی و پاس کردن واحدهای درسی در دانشگاه، اعتماد به نفس آنها را بسیار بالاتر می برد. آنان به روابطی متزلزل و بی پایانی سوق داده می شوند که از دل آنها نه رفاقت بیرون می آید و نه عشق. تفکر ضد زنی که در این قشر ریشه دوانده و شکل گرفته بسیار خطرناک تر و آسیب زا تر از فرهنگ سنتی ضدزن در تمام فرهنگ های دنیاست. مرد سنتی نگاهی از بالا ولی حاوی نوعی احترامِ عُرفی به زنان اطرافش دارد. اما شخص آبلوموفیست دچار یک دورویی مضمن در مورد زنان و دختران می شود. در جمع های بالای دو نفر او مدافع حقوق زنان است و نطق هایِ جذابی در مورد حقوق زنان ایراد می کند، اما در روابط شخصی و خلوت های دوستانه، زن در تفکر آنان به ابژه جنسی صرف تقلیل می یابد. در بسیاری از کشورها این پسربچه های مریض تبدیل به روانی های پارانوئیکی می شوند که قادر نیستند به هیچ مرد یا زنی در زندگی شان اعتماد کنند. به نظر این آبلوموفیست ها، هسته اصلی اعضای حزب کمونیست شوروی را در دهه سی میلادی تشکیل داده اند. تقلیل دادن کلیت ساختار غیردموکراتیک شوروی به شخص استالین هم ضد دیالکتیکی و هم تقلیل گرایانه است. این آبلوموفیست هایِ تازه به قدرت رسیده، به همه تهمت می زدند. به تحصیل کرده ها و هنرمندان تهمت می زدند که تحت تاثیر یا جاسوس بوژوازی هستند. به کارگرها و دهقانان تهمت می زدند که لمپن پرولتاریا هستند. آبلوموفیست های غربی در دهه های شصت و هفتاد میلادی در اروپا و آمریکای شمالی صرف هم صدایی با زنان برای قانونی شدن سقط جنین خود را فمنیست می دانستند اما در واقع، آنان به دنبال آسودگی خاطر در روابط جنسی شان بودند. در شکلی حاد، آنان در واقع فقط در ظاهر خود را معترض به سیستمی می دانستند که چنین جایگاه راحت و آسوده ای را برای شان فراهم کرده بود. به محض احساس خطر آنان به کنج خلوت شان گریخته و در جمع های خصوصی به دفاع از وضع موجود می پردازند. اکثریت آنان اگر از خطر اوردوز در مصرف مواد مخدر یا تصادف در حالت مستی و منگی جان سالم به در ببرند، به خاستگاه اصلی خود در جامعه برخواهند گشت. آنها بالاخره ازدواج خواهند کرد و کارمندهای حرف گوش کن و موفقی می شوند. زنان آنها، که معمولا نه دوست دخترهای سابق شان، که انتخاب شده توسط والدینِ بورژوای شان هستند، بالاخره آنان را از زندگی انگلی شان بیرون می کشند و سر و سامان می دهند. اما این طبقه اکنون تثبیت شده در سراسر جهان کماکان یک خطر جدی برای تمام بشریت محسوب می شوند. آنها خیلی زود به هیجان می آیند و خود را به شکلی ایمن در جریان تحولات سیاسی و اجتماعی هم قرار می دهند. طرفدار فلاسفه به ظاهر چپ اما در باطن فردگرا و بورژوا می شوند. در میتینگ های متفکران نخبه گرا شرکت می کنند و مدعی می شوند که تنها قادر هستند به موسیقیِ شوئنبرگ گوش بدهند اما در خفا فقط راک و متال و پاپ گوش می دهند و مثل بقیه حوزه ها، از موسیقی هم سر در نمی آورند. عاشق نقدهای آدورنو به صنعت فرهنگ می شوند و موسیقی جَز و رپ و هیپ هاپ را مبتذل می دانند اما در همان حال مصرف گراییِ فرهنگی را هم به اوج می رسانند و تیشرت های خوانندگان راک-پاپ را هم در حراجی ها می خرند چون پولش را مامانی از جیب بابایی برای شان فرستاده است. چنان عاشق نقدهای کوبنده سوژه دکارتی محور آدورنو به موسیقی جَز می شوند که از یاد می برند این نوع سوژگی در واقع ریشه در فرهنگ مرد سفید پوست بورژوا دارد. آدورنو در واقع پیچیدگی را در زیبایی شناسی اصل می گیرد و از یک منظر بورژوایی در حال حمله به فرهنگ آفریقایی مستتر در موسیقی های ساده جَز و رپ و هیپ هاپ است.

در خیزش زن، زندگی و آزادی در ایران باز هم آبلوموفیست ها جای امنی برای موضع گیری و پُرچانگی یافته اند. توییتر لانه اصلی آبلوموفیست های چپ گرا و راستگرای ایرانی است. آبلوموفیست چپ گرا مسئول خودخوانده تشخیص هر چیز انقلابی از ضد انقلابی آن است. آبلوموفیست راست هم همتای خودخوانده راستگرای تشخیص هر چیز آزادی خواهانه از ضد آزادی خواهانه است. هر دو تیپ با خط کش ایستاده اند و به فرق سر کسانی می کوبند که یا لمپن پرولتاریا و عوام اند و چیزی نمی فهمند و یا طبقه متوسطی و غیر متخصص هستند و هر کاری هم بکنند بلیط تایید از آنان نخواهند گرفت. یکی ادعا می کند که فلان آهنگ را نقد محتوایی محض کرده و به این نتیجه رسیده که ناخالصی های طبقه متوسطی دارد و باید به عنوان ضدانقلابی با تیپا آن را داخل سطل زباله های ضد انقلابی انداخت. غافل از اینکه ادعای نقد هنری مبتنی بر تفکیک فرم از محتوا تا مغز استخوان غیر دیالکتیکی و ضد فلسفه زیبایی شناسی در کل است. اساسا منطق دیالکتیکی ضرورتا ما را به این نتیجه خواهد رساند که تفکیک انقلاب از ضد انقلاب یا تفکیک آزادی از ضد آزادی محال است. منطق ماتریالیسم دیالکتیک از ابتدا بر این اصل استوار است که هرچیزی به ضرورت ضد خودش را درون خودش بوجود می آورد. نئو ژدانوف های در آب نمک خوابیده چپ گرای ما در حقیقت خودشان تبلور شکلی خطرناک از ضد انقلاب درون جامعه هستند. فاشیست های سلطنت طلب را متهم به برنامه ریزی برای دزدیدن انقلاب و تقلیل دادن آن به براندازی می کنند که تقریبا بدیهی است و نیازی به موشکافی ویژه آنان نیست تا پی ببریم خانواده پهلوی حتی به بهای یک جنگ داخلی و تشکیل ارتش داعش ملی هم به دنبال دست یابی به رویای خانوادگیِ شاه شدن رضا پهلوی هستند. پهلوی به شکلی مضحک از پادشاهی مشروطه انتخابی حرف میزند که می تواند ابلهانه ترین ابداع تاریخ باشد. چه کسانی برای کاندیداتوری شاهنشاهی واجد شرایط خواهند بود؟ لابد قصد دارد انتخابات پادشاهی خودم، آری یا نه برپا کند غافل از آنکه مردم رفراندوم مشابهی را در سال 58 در مورد امامت انتخابیِ غیرقابل بازگشت تجربه کرده اند.. در طرف مقابل روشنفکر چپ گرای ما هم نوعی جایگاه محکم نقادی برای خودش قائل است و خودش را از نقدهایش بر راست و سلطنت طلب و طبقه متوسطی بری می داند. انگار جای پای خودشان به عنوان آبلوموفیست چپ گرا قرص و محکم است و کسی هم حق ندارد به او و اصول چپ گرایانه رادیکالش شک کند. سلطنت طلب را نقد می کند که خواسته های مردم را به یک آینده نامعلوم به تعویق می اندازد اما خودش هم به خواسته حق تعیین سرنوشت ملت های اقلیت می گوید قبیله گرایی که قرار است در افق نامعلوم جامعه بی طبقه حل و فصل شود. خواسته لغو حجاب اجباری و ورود زنان به ورزشگاه را طبقه متوسطی می داند و از بیخ و بن منکرش می شود. انگار طبقه متوسط دشمنی است که قرار نیست در ساختار اجتماعی آینده مبتنی بر گذار سوسیالیستی وجود داشته باشد. شاید قرار است که کل طبقه متوسط در فردای پس از قدرت گرفتن آنها راهی اردوگاه های کار اجباری شوند. در طرف مقابل هم آبلوموفیست راستگرا، یوتوپیایی دارد که همه اقشار جامعه باید خواسته های خودشان را به پس از آن، یعنی پس از ادغام شدن کشور ایران در بازار جهانی به تعویق بیندازند. اما تجربه خدعه خمینی درسی تاریخی به همه طبقات و قشرهای اجتماعی داد. قرار نیست مردم خواسته های خودشان را به تعویق بیاندازند. مردم آزادی و عدالتی را می خواهند که همزمان حق زن و حق تعیین سرنوشت ملت ها و حق اقلیت های جنسی و حق آزادی بیان و احزاب و رسانه ها و لغو استثمار نیروی کار و لغو اعدام و شکنجه به پیش ببرد. به تعویق انداختن هر کدام از خواسته های به حق مردم، در نهایت هدف نهایی را هم تغییر خواهد داد. به عبارت دیگر، هر تغییری در وسیله، هدف را هم تغییر خواهد داد. شاید این امتیاز بزرگی برای مردم ایران باشد که تجربه بزرگ انجمن های شهر و روستای دوران انقلاب مشروطه در تاریخ ما وجود دارد. متاسفانه امپریالیسم روس و انگلیس و مجلس ارتجاعی مشروطه مانع از تحقق آرمان های این انجمن ها در آن دوره پرالتهاب گشت. اما شاید پس از بیش از صد سال دوباره بتوانیم از این ایده تاریخی گرانبها بهره برده و آن را اعتلا دهیم و آلترناتیو رهایی بخش نوینی خلق کنیم. انقلاب ژینا را نه پسرهای آبلوموفیست که دخترها و زنان تحصیل کرده ما رقم زدند. این دخترها از طبقات فرودست تا طبقه متوسط از بچگی با کار و تحصیل همزمان رشد کردند و شجاع شدند. آنها دیگر نمی ترسند و می دانند چگونه مبارزه کنند. آنها یاد گرفتند که برادرهای خودشان را هم آموزش بدهند و انقلابی کنند. در انقلاب اخیر زنان و نه طبقه کارگر پیشاهنگ یک جنبش انقلابی شده اند. در انقلاب اکتبر هم نه طبقه کارگر که دهقانان پیشاهنگ بودند. تنها دلیل به تعویق انداختن انقلاب توسط تجدیدنظر طلب بزرگی همچون لنین از ماه جون به اکتبر این بود که وی اعنقاد داشت دهقانان که کلید حفظ انقلاب بودند، تا زمان پایان فصل برداشت محصول به انقلاب نخواهند پیوست.

هیچ انقلابی بدون عنصر کلیدی رفاقت به وقوع نمی پیوندد. کمیته های نئو ژدانوفی که از بالا بسته آماده رئالیسم سوسیالیستی را تجویز می کنند در نهایت نتیجه ای بهتر از احزاب کمونیست برای فرهنگ جوامع مختلف به ارمغان نخواهند آورد. ژدانوف و استالین هنر بالنده و پیشرو روسیه را نابود کردند. در طرف مقابل، برنامه های کپی شده از ایده سخیف امریکن آیدل هالیودی هم که در حال حاضر جهانی شده اند، تنها به کالایی شدن فرهنگ منجر خواهند شد. یک جایگزین نظری در عرصه فرهنگ شاید تلفیق شگفت انگیزی باشد که پیر پائولو پازولینی در کتاب “مکتوبات لوتری” از اسپینوزا، مارکس و گرامشی مد نظر داشت. او گرچه به عنوان یک روشنفکر کاتولیک، چپ گرا و در عین حال همجنس گرا و به خاطر جایگاهی که به عنوان شاعر و کارگردان داشت، خودش را معلم طبقات فرودست جامعه می دانست، اما با تکیه بر نوعی خاطرجمعی معنوی اعتقاد داشت که رابطه معلمی و شاگردیش با این مردم یک بنیان معنوی و رفاقتی دارد. در سفرش از رم به ناپل، اجازه می دهد تا یک مرد کارگر اهل ناپل چمدانش را حمل کند و ادعا می کند که نگاه متفرعن یک شهروند طبقه متوسطی اهل تورین را به رفیق جدیدش از طبقه فرودست ناپل ندارد. پازولینی می گوید که حمل کردن چمدانش توسط این دوست کارگر منجر به افزایش صمیمیت بین آنها شده است. او قصد دارد تا با تکیه بر آرای گرامشی، هنر جایگزینی برای فرهنگ ایتالیا بیابد چون معتقد است که هنر ساده و طبیعت گرایانه فولکلور تا آن زمان حفظ شده طبقه فرودست مرکز و جنوب ایتالیا بسیار باارزش تر از برنامه های سخیف تلویزیون جمهوری ایتالیاست. هرچند او به این هنر سنتی ساده اکتفا نمی کند و سعی می کند تا با استفاده از توانایی هنرمندان مدرنی که رفیقش هستند با مردم فرودست ارتباط برقرار کند و هنری اعتلا یافته جدیدی از ماده خام فولکلور ایتالیا خلق کند. این نظریه را هنوز هم می توان در ایران پیاده کرد. هنر فولکلور و فرهنگ سنتی محکوم به نابودی است. اگر جایگزینی برای فرهنگ مصرفی و هنر کالایی بورژوایی پیدا نکنیم، رسانه های داخلی و خارجی فارسی برنامه های استعدادیابی مبتذل کپی شده از ایده امریکن آیدل هالیودی را به کل جامعه تحمیل خواهند کرد. ما باید یاد بگیریم که همزمان روی اعتلای هنر فولکلور کردستان و بلوچستان و آذربایجان و بختیاری و … کار کنیم و از اقشار مختلف مردم هم بیاموزیم. حتی می توانیم بیشتر از چیزی که قرار است به مردم بدهیم، از آنان بیاموزیم. منِ نوعی، به عنوان پسری که از طبقه فرودست یا متوسط جامعه هم تا حدی آلوده اپیدمی آبلوموفیسم شده ام، اما باید فروتنی پیشه کنم و از خواهر و همسرم به عنوان زنان پیشاهنگ جامعه بیاموزم. برخی از ما به لطف تربیت مادری دلسوز از کودکی وظایفی تعریف شده همچون شستن لباس های خودمان و خرید نان داشتیم. برای نسل ما که دهه شصتی (شمسی) بودیم، معضل صف نانوایی همواره وجود داشت. گرچه غالبا پیش می آمد که به دلیل کوتاهی مان در انجام این وظیفه ساده، مادرانمان مجبور شوند در کنار اکثر وعده های غذایی برنج درست کنند. اما به تدریج متوجه جایگاه خفت بار و انگلی آبلوموفیستی خودمان شدیم و سعی کردیم از آن فاصله بگیریم. زنان ایرانی که در یک کشتی با ما هستند، ناچار شدند خودشان دست به کار شده و بنیان مبارزه ای رادیکال و هدفمند اما در عین حال متکثر را بگذارند. زنان از کودکی درگیر کار و وظیفه شده اند و درک عمیق تری از ما مردها دارند. آنها حتی به عنوان طبقه متوسط تهرانی هم تا حدی قادر به درک ظلم مضاعفی که به اقلیت های ملی می شود، هستند. زنان حلقه اتصال مردم از اقشار گوناگون مردم ایران شده اند. بهتر است در تمامی حوزه ها دست از تکبری که مردسالاری به روش های متعدد به ما مردها تزریق کرده برداریم و به کمک خواهران و همسران و نسل جدید در انقلاب پیش رو بشتابیم. ما این فرصت را داریم که در قالب انجمن های جدیدی که هنوز هم از خاکسترهای انقلاب مشروطه باقی مانده است پیوندهای رفاقتی نویی در انجمن های شهری و روستایی و محیط زیستی و حقوق بشری و … در قالب های مدرن در یا ورای پیوندهای ملی و جنسیتی و طبقاتی خودمان ایجاد کنیم و پایه یک آلترناتیو پیشرو و مدرن را برای ایران بسازیم. واضح است که این یک رویای واقعیست رفقا!

پس بیایید واقع بین باشیم و ناممکن را طلب کنیم.

Leave A Comment

Ghazalnus Cultural Foundation Logo

Celebrating Culture and Arts

Contact Us

Email: info@ghazalnusculturalfoundation.org

Phone: +9647703573757

Address: Sulaymaniyah, Kurdistan Region, Iraq

Ghazalnus Cultural Foundation